X
تبلیغات
دست نوشته های الی

دست نوشته های الی

...

دلم می خواهد بدانم اگر اسمم الهام نبود باز هم همینی که هستم بودم ؟

اسم تاثیری بر روی شخصیت دارد ؟
به همین زودی ها قرار است اسم برادرزاده ام در میان زنده گان ثبت شود .انتخاب سختی است .هنوز روزها مانده به آمدن تو، ولی گویا تا اسم نداشته باشی اجازه ورود به این دنیا را نخواهی یافت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 23:19  توسط الی  

۲۱ آذر ...

کاش آدمها هم تاریخ انقضا داشتند،برای همیشه فراموش می شدند،تمام می شدند.

امروز یک سال شد از آمدنم.

 امروز پذیرش دکتری را دریافت کزدم .

نمی دونم دوباره مثل سه سال پیش تنهایی را دوست خواهم داشت .

این روزهای بارونی را دوست دارم .من هستم و صدای بارون .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 17:59  توسط الی  

....

اهل سیگار هستی ؟
نه مشروب؟ فال قهوه ،پاسور ؟نه
میگه پس اهل چی هستی ؟می گم هیچی .حتی قلیان؟نه ،تا حالا هیچ کدام را امتحان نکرده ام .میگه باور نمی کنم .حتی واسه یک بار امتحان کردن ؟میگم نه ....دود ، مستی ،تلخی و فال را امتحان نکرده ام ،اما خواهم ترسید از روزی که درمان دردهایم این باشد که با مستی تمام قهوه ام را سر کشم و نخ ها را پشت سر هم دود کنم و دود نخ ها و قلیان آرامم کند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 23:20  توسط الی  

گاری کوپر

سارای مهربانم، مرسی بابت هدیه دوست داشتنی ات ،"خداحافظ گاری کوپر" از نویسنده فرانسوی "رومن گاری" یکی از جملات رمان را دوست دارم .

"میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند ، آخر من بدبخت چرا نمی توانم ؟"

یادم به خودم افتاد ،خیلی وقت است که زندگی را بی تو زندگی کرده ام .الهام را این روزها خیلی دوست دارم من ،خوشبخت توانستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 13:24  توسط الی  

الی ۲۹ ساله

امروز 18 آبان ماه است ،تنها يك روز مانده به تولدم.با اصرار فراوان ،پدر جان را راضي كردم كه دفترچه خاطراتش را برايم بخواند ،دفترچه اي كه از زماني كه عاشق مامانم شده بود در آن نوشته است تا همين يك سال پيش ،که در مورد باران و ماهان نوشته بود دوقلوهاي تنها پسرش كه چند روزي بيشتردر اين دنيا نبودند.
پر بود از خاطرات تلخ و شيرين زندگي پدر،و اينگونه برايم نوشته بود در روز 19 ابان ماه 62
 
صبح زود به بيمارستان رفتم ،من و مادرم در حياط بيمارستان نشسته بوديم ،دلهره عجيبي داشتم ،هميشه پدر شدن را دوست داشتم ولي برايم باور كردني نيست كه تا چند ساعت ديگر بايد در آغوشش بگيرم ،وقت ملاقات شد ،با مادر به ديدن نگار رفتيم ،دختر يك روزه من آرام خوابيده بود ،هميشه دوست داشتم اولين بچه ام دختر باشد ،تا ساعت 3 بيمارستان بودم ،دل كندن برايم سخت بود ،تنها به سينما رفتم آخر شب به خانه رفتم. همه خواهرها خيلي خوشحال بودند تنها دغدغه شان انتخاب اسم بود ،من هم به شوخي مي گفتم اسمش را "دختر نگار "يا "بچه نگار"خواهم گذاشت همه خوشحال بودن حتي پدربزرگت كه دوست داشت اولين نوه پسرش،پسر شود.دلم مي خواست خودم اسمت را انتخاب كنم ،الهام ناميدمش و اين شد اولين دختر من .
ذفترچه خاطرات را خواندم ،از ان روزي كه كلاس اول رفته بودم ،از رفتن به يزد تا به هند نوشته بود حتي اتفاق اخير زندگي ام را هم نوشته بود .خوشحال هستم كه همه چيز ثبت شده است 28 سال گذشته است و من باز هم بيشتر از ديروز تو را دوست دارم مهربان مرد زندگي ام .
1 روز مانده به روزي كه بيست و نهمين بهار زندگي ام را جشن بگيرم .امسال پر بود از دست دادن و به دست آوردن ،شاد شدن و ناراحت شدن ،خنديدن و گريه گردن و هزاران اتفاق ديگر ولي مهم اينست كه من هستم در برابر همه چيز ايستادم ،اين يك سال كوله بارم پر شد از تجربه هاي تلخ و شيرين .در يكي از روزهاي خزان 91 آرزو مي كنم كه روزهايم بهاري باشند و سبز .
3سالي است كه روز تولدم را كنار خانواده نبودم ، امسال را دوست دارم ،در كنار شما بودن را دوست دارم .
لطيف را شاكر هستم براي همه بودن ها و نبودن ها براي همه دادن ها و ندادنها و براي اينكه هنوز هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 14:4  توسط الی